X
تبلیغات
نـغـمـه ســکــوت


نـغـمـه ســکــوت

باورت گر بشود یا نشود حرفی نیست/نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست

کاش پایان میگرفت تمام این شب ها برای من.........دیگر توان جنگیدن ندارم.........من همیشه بازنده ام ...........همیشه.........


ادامه مطلب
S.E.P.I.D.E.H |8:26 بعد از ظهر |دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392

خیام اگر ز باده مستی خوش باش        با ماه رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است       انگار که نیستی چو هستی خوش باش  **************

تاکی غم آن خورم که دارم یا نه؟              وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه؟

   پرکن قدح باده که معلوم نیست              کایندم که فرو برم برم بر آرم یا نه؟     ****************

آنان که محیط فضل و آداب شدند             در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون                گفتند فسانه ای و در خواب شدند

*********************




ادامه مطلب
S.E.P.I.D.E.H |10:22 قبل از ظهر |شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392

از جنس خاک این حوالی نیست،خاکی که دنیا بر سرم کرده!
کلّ پزشکان حرفشان این بود: احساس در جسمم ورم کرده

دیوار، قابِ عکس گیجم را مثل لحاف انداخته رویش!
آنقدر از تو دور ماندم که ،آغوش دیوار از برم کرده
...

مثل مترسک های جالیزی با تیره بختی هام خوشبختم!
جای نوکِ چندین کلاغ پیر ، این روزها زیباترم کرده

هر روز در تنهایی¬ام غرقم، هرشب درونم برف می بارد
شومینه¬ی چشمان خاموشت آتش زده، خاکسترم کرده

با این که در جغرافیای خود گم کرده¬ام راه تو را، امّا-
کولیّ پیری خواند دستم را، یک زن به شدّت باورم کرده

یک زن شبیهِ تو ولی افسوس، بوی خیانت می¬دهد دستش
حتّی داوینچی نیز بو برده...دعوت به شام آخرم کرده!

"" امید صباغ زاده""



ادامه مطلب
S.E.P.I.D.E.H |11:48 قبل از ظهر |دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392

همیشه عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد

زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد


سر مغرور من !با میل دل باید کنار آمد

که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد


مرنج از بیش و کم چشم از شراب این و آن بردار

که این ساقی به قدر تشنگی پیمانه می سازد


مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مرده ام پروانه می سازد


به من گفت:ای بیابان گرد غربت! کیستی؟گفتم:

پرستویی که هرجا می نشیند لانه می سازد


مگو شرط دوام دوستی دوری است باورکن

همین یک اشتباه از آشنا غریبه می سازد


                                                                              فاضـــــل نظـــــــری


S.E.P.I.D.E.H |10:21 بعد از ظهر |سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392

کفش هایم را جا می گذارم ....... میخواهم ترس هایم را دور بریزم ........ کیفم را جا میگذارم ......... هیچ چیز برای بیدار شدن نیست..........من در بهت باورهایم قدم میزنم........سراسر این تبعید گاه همیشگی .........میشوم تو ,نفس میکشم........میشوم من, سکوت میکنم........و می شوم او, قضاوت میکنم.......نقش ها را تمرین میکنم.......بد میشوم خوب میشوم........وگاهی فرشته ای در نگاه یک انسان..........فرقی نمیکند باشم یا نباشم.........این خیابان ها تا ابد از آن من است.........روزی میرسد که روح سرگردانم..........لا به لای همین مردم.........سرگردان تر می شود.........وچقدر آن لحظه تشنه ی خیس شدنم..........تشنه بارانم.........بارانی که خاطرات را برایم ورق بزند........کفش هایم نیست.........زخم پاهایم را حس نمیکنم.........تازه هم قد باور هایتان شده ام..........باورهایی که مرا سخت بر زمین کوبید..........وقتی آسمان را در آغوش دارم.........نیازی به قضاوت هیچ کس نیست........دست قاصدک ها را میگیرم.........و برای همه آرزو میکنم.........برای تو........برای نگاه های خسته ی پیاده رو.........برای دنیایی از آدمهای تکراری..........برای همه آرزو میکنم بی هیچ قضاوتی...........اشک هایم را می زدایم.........این بار باید دفترچه تقدیر خالی از قطرات اشک باشد.........این بار من منم.........هرکه هرچه میخواهد بگوید.......نیازی به قضاوت نیست..........دیوانه ام بخوانند...........پوزخندهایشان را به نگاهم تقدیم کنند..........هرچه کنند لبخند من رنگی از محبت دارد.......و صورتم برای همه می خندند......ولی آنها میگویند:........آری دیوانه ها بیهوده میخندند........

ادامه مطلب
S.E.P.I.D.E.H |4:37 بعد از ظهر |یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392

هزاران هزار قاصدک ...... دلم برای زمزمه کردن رازهایم در گوش قاصدک های شهر تنگ است ........ پاورچین پاورچین قاصدکی را میچینم ......... هیچ کس دور و برم نیست ........آرام آرام برایش حرف های ناگفته را زمزمه میکنم .........باد می آید و قاصدک من سفر میکند..........میرود شاید رازهایم را فاش کند.......پاهایم سست میشود........میان گل ها می نشینم...........صدای فلش دوربین..........من بازهم طعمه لحظه ها شدم.........و کسی که میگوید تو فکر بودی خوب افتاد.........میخندم........بی بهانه میخندم........و هیچ کس در قاب نگاهم نخواهد فهمید..........من دلتنگ قاصدکم هستم..........میخواستم با او همسفر شوم........تا دورترین فاصله ها.........و رازهای نگفته ام را جار بزنم.........فال میخرم........از دستان کوچک پسرکی غمگین..........و حافظ این بار طالم را اینگونه می نویسد :

گفتند خلایق که تویی یوسف ثـــــــانی      چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی

شیرین تر از آنی به شکر خنده که گویم     ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی

تشـــــبیه دهانت نتوان کرد به غنچـــــه     هـــرگز نبود غنچــــه بدین تنگ دهانی

صـــد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام     چــــون سوسن آزرده چرا جمله زبانی

گویــــی بــــدهم کامت و جانت بستانم      تـــرسم ندهی کامم و جــانم بستانی

چشـــم تو خدنگ از سپــــر جان گذراند      بیمار که دیده است بدین ست کمانی

چون اشک بیندازیش از دیـــده ی مردم         آنـــــرا که دمی از نظر خــویش برانی


S.E.P.I.D.E.H |2:17 بعد از ظهر |جمعه ششم اردیبهشت 1392

تکه تکه های بلیط ...... دستانم را مشت میکنم ...... می شود همه ی روزهای گذشته را تغییر داد ...... میشود گام هایی تازه برداشت ..... تکه های بلیط را آتش میزنم ...... گاهی گذشته را باید سوزاند ........ سفری که هیچ خاطره ای نداشت ...... سفری که تنها بلیط پاره شده در کف دستانم گذاشت...... سفری که برای همیشه بی مسافر ماند.........با صندلی هایی خالی......... ولی ... اما ... شاید ... نه نیازی به شک نیست .... من میتوانم گام هایی تازه بردارم ....... اشتیاق را فریاد کنم....... میشود بازهم همان روزها را تکرار کرد ......... دستان سرنوشت را بوسید.......و در شب آرزوها........دست ها را به سمت آسمان گرفت ......... این بار دعا های تازه دارم .........دعاهایی با رنگ و بوی آرامش......... و این بار هیچ برای خود نمیخواهم......... شاید خودخواهی باشد برای خود چیزی طلب کنم.........دیگر با خاکستر کاری نمی توان کرد..........روزی خاکستر آرزوهای مرا باد با خود خواهد برد.......ولی خوشبختی دیگران لذتش بیش از هرچیز دیگری ست........و من میخواهم آرامش را در بند بند وجودش ببینم..........میخواهم تمام افکارش را آتش بزنم...........افکاری که بودنش را از همه ی ما میگیرد........و من میخواهم به جای همه بمیرم.........به جای همه ی آنان که هستند و من خواستار بودنشان هستم.........کاش میشد به جای او نباشم.........پنجره های خوشبختی باز مانده.........میشود از آسمان ها اشک شوق بارید........و بوسه هایی با طعم دوست داشتنی ابدی به زمین فرستاد........دستان خدا را میگیرم...........محکم تر از همیشه.........چه پای در این سفر پر ماجرا بگذارم........چه از اکواریوم سرنوشت تنها نظاره گر باشم..........مطمئنم خدا نگه دار اوست.........و من با همین فکر غرق آرامشم!



S.E.P.I.D.E.H |7:36 بعد از ظهر |چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392

میشود بارهای بار متولد شد ........ کودکانه لبخند زد .......... عشق ورزید ......... محبت کرد ......... ولی این روزها تولد دیگری برای من نیست ......... حتی سکوت کاغذها هم زجرم میدهد ........ وقتی دیوانه وار دلتنگی هایم را پاره پاره میکنم ......... یاقوت میشوم ........ تمام خیابان ها را یاقوت وار قدم میزنم ........ چقدر مضحک است اینگونه زندگی کردن .......... گاهی لا به لای صفحات کتاب آنقدر غرق میشوم ......... که بی حسی و چشمان خواب آلودم را از یاد می برم ......... چه جالب که من هرلحظه بیشتر به آنچه میخواهم نزدیک میشوم ........... و غرق اشتیاق میشوم ........ اشتیاق یک پایان آزادانه .......... یک پایان باز ......... چند صفحه سفید ....... آرام قلم را بین انگشتانت میگذارم ....... میخواهم این بار تو پایان ای تولد را نقش بزنی ........ ببین چیزی از من در این دنیای خاکی مانده ......... حتی تلنگر ها هم کمکم نمیکند ......... باز میشوم همان سکوت همیشگی ......... غرق در اشک های بی پایان ......... یاقوت وار تمام شهر را قدم میزنم .......... میشوم همان من قدیمی .......... قلم را که میبینی ..........این چند صفحه سفید را خودت بنویس ......... یک پایان بی هیچ تولد دیگری .........

مــن زخــم‌هــای بــی‌نظیــری بــه تــن دارم؛

امــا،

تــو مهــربــان‌تــریــن‌شــان بــودی،

عمیــق‌تــریــن‌شــان،

عــزیــزتــریــن‌شــان!


بعــد از تــو آدم‌هــا،

تنهــا خــراش‌هــای کــوچکــی بــودنــد بــر پــوستــم

کــه هیــچ‌کــدام‌شــان بــه پــای تــو نــرسیــدنــد،

بــه قلبــم نــرسیــدنــد . . .

                                                                     "رویا شاه حسین زاده"


S.E.P.I.D.E.H |12:5 بعد از ظهر |دوشنبه دوازدهم فروردین 1392


بـه خداحافـــــظی تلـــخ تــو ســــوگند نشد

کـه تو رفتـــی و دلــــم ثانـــیه ای بنــد نشد

لـب تـو میـــوه ممنــــوع ولـــی لــــب هـــایم

هر چه از طـعم لب ســـرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس! هیچ کس اینـجا به تو مانند نشد

هـر کسـی در دل من جــای خودش را دارد

جانشـــین تـو در ایـن ســـینه خـداوند نشد

خواســتند از تـو بگــویند شــبی شـــاعــرها

عاقـــبت بـا قلـــم شـــرم نوشـــــتند: نشد!

                                                       فاضل نظری


S.E.P.I.D.E.H |10:27 بعد از ظهر |شنبه سوم فروردین 1392

سال نو مبارک.....

میشه خوب بودن را مثل هر سال تکرار کرد.......




ماهی همیشه تشنه ام. . .
در زلال لطف بی کران تو. . .

S.E.P.I.D.E.H |3:58 بعد از ظهر |چهارشنبه سی ام اسفند 1391

همواره این متروکه رو دوست خواهم داشت.........جایگاه اشک ها..........نگفته ها.........دلتنگی ها.........من با این متروکه ماه ها زندگی کردم..........عاشق بودم........عاشقی کردم..........قول دادم عهد بستم..........نفس به نفس لا به لای نوشته هایم خاکستری شدم..........اما بودم.........ماندم..........حال آمده ام.........نصیحت تازه ای به خودم بکنم..........شاید تکرار تاریخ باشد..........که من دوباره قولی را تکرار میکنم..........بازهم به این نوشته ها با خودم عهد میبندم.........عهدی با دلم.........عهدی که دوبار صفحات این وب را آذین بست.........عهدی که هنوز پای آن هستم.........و هنوز صدای قلبم برای خدا.........یادآور همان عهد قدیمی ست.........این بار این عهد را نه برای عشق...........نه برای دلتنگی.........این بار برای خودم..........عهد میبندم...........برای آرامشی که آرزوست..........برای دم به دم آرام بودم...........خوشبختی همیشه خوشبخت بودن نیست..........گاهی خوشبختی آنان که دوستشان داری........آنچنان قلبت را مملو از جوانه های تازه میکند.........که در نا آرام ترین شرایط آرامی.........من مدت هاست آموخته ام..........برای خویشتن چیزی طلب نکنم..........آموخته ام که آرامش دیگران.........دعا برای خوشبختی آنان که دوستان دارم..........خود به خود..........مرا به سرسرای آرامش دعوت میکند..........من این متروکه را دوست دارم.........چون همواره اینجا نقابم را شکستم.........غروری نبود..........ترسی نبود........حتی ابهامی نبود.........هرآنچه بود حرف دل بود........این بار با هم عهدم را تکرار میکنم.........میخواهم در سال جدید.........بازهم به این عهد و پیمان پایبند باشم...........صدای قدم های بهار میآید..........صدای ماهی درون تنگ آب.........و من منی دیگر شده ام.........منی که تنها دیوار های اتاقم...........مرا میشناسند.........مرا هنوز روی عهدم هستم............خدایی یادش آرامش بخش دلهاست.........همواره قلبم را راهنمایی میکند.........و من آرامشم را وامدار آرامش دیگرانم..........ـ

بـرای هر اتفــاقــی‌،

مــی‌تــوان پــاسخــی یــافــت؛

جــز بــرای رفتــن‌هــای نــابهنگــام!


شــایــد رفتــن،

خــود پــاســخِ یــک اتفــاق اســت!


هیچــکس نمیــدانــد،

جــز آنکــه رفتــه اســت . . .

                                  نیکی فیروزکوهی




ادامه مطلب
S.E.P.I.D.E.H |11:3 قبل از ظهر |دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391

چه ساده احساسم را در میان کلمات جا گذاشتم.........خیلی ساده لا به لای همین حروف بی جان عاشقانه ها را نوشتم..........تنها برای اینکه..........ضمیر دوم شخص مفرد را روزی هزار بار تکرار کنم..........هرلحظه بگو تو تو تو..........شاید تمام غریبگی ها از میان برود..........من بمانم و آشنایی تا همیشه حاضر..........اما نشد..........من خویش را لا به لای حروف جا گذاشتم...........قلبم را........همه ی هستی م را..........و چه بی ذوق هنوز هم ترانه میخوانم...........با سکوت بازی میکنم...........میان غزلیات سعدی نفس میکشم........گویی چیزی دیگر ندارم.........جز تنهایی مسکوت..........و احساسی که لابه لای همبن واژه ها جان داد.........چه غریبانه امسال.........جایش را با سال بعد تعویض میکند.........چه بی شوق این روزها می گذرد...........و من هنوز می نویسم..........دلم میخواست مثال روزهای خوب کودکی............از مشق نوشتن فراری باشم..........دستان قلم را رها کنم و در کرانه های خیال غرق گردم..........اما افسوس قلم از من دور نمیشود...........هنوز کلمات را به مهمانی عشق می برم...........هنوز با تمام این جملات بازی میکنم...........عاشقشان میکنم..........اما خودم!!!........خودم صادقانه عشق را باختم............سعدی میگوید:دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟......نمیگذارم ادامه دهد........تکه پاره های دفترم را نشانش میدم.........و اشتیاق مرده ام را..........و او خیلی ساده سکوت میکند........خجول لا به لای کتاب هایم گم میشود.........و من مرثیه ی این روز هایم را بین کلمات نقش میزنم...........غزل ها را باید به فراموشی سپرد.........زمانی که خواندشان هیچ یادی را زنده نمیکند...........تنها یک روخوانی محض از احساسات نابی ست..........که برای من افسانه شد..........چه غریبانه امسال با سال جدید دست میدهد.........و مرا به روزهایی دیگر پیوند میزند.........شاید دیروز زمان مردنم بود..........و من ناخواسته از یک اتفاق گریختم.........شاید در این سال جدید...........اشک هایم را به مهمانی صداقت بردم..........شاید ستاره بودن را به فراموشی سپردند..........فروغ از بی وفایی میگوید...........من با تب دستانم بیت ها را لمس میکنم..........بازهم ضمیر دوم شخص مفرد..........باز هم حسی میان آشنایی و غربت.........بوی خاکی که زادگاه عشق است..........و من مرثیه ها را از نو میخوانم..........از ابتدای بودنم...........


S.E.P.I.D.E.H |10:21 قبل از ظهر |چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391

این روزها گیج می خورم.........دیوارها می چرخند..........سرم را میان دستانم میگیرم.........یک دو سه..........باز هم سکانس جدایی........چرا هیچ کاگردانی نیست تا این لحظه را کات کند..........چرا تو این هجران را پایان نمیدهی..........صدای بوق ماشینها........من گیج تر از همیشه...........ترمز..........و من باور میکنم شاید پایانم همین امروز باشد......... اما نه...........سرنشت بازیم میدهد...........ترمز میکند..........مرگی در کار نیست..........باز هم این سکانس ادامه دارد.........گوشه پارک می نشینم.........روی همان چمن های خیس..........لا به لای کتابهایم..........دنبال شعری میگردم..........دوباره نگاه تو جان میگیرد.........حافظ برایم فال میگیرد.........نه دیگر یوسفی در کار نیست.........حرفهایش حرف دلتنگی ست..........باز هم مستفعلن مستفعلن فعل...........بازهم یک غزل.........گیج می شوم..........حل میشم لا به لای خاطراتم.........موسیقی ناب خداحافظی..........چقدر هوای گریه دارم..........لا به لای تمام ذهنم به دنبال یک آهنگ غمگین میگردم..........کاش میشد پلی رو بزنم............گریه کنم گریه کنم...........اما نه..........نمیشود اینجا خیابان سرنوشت است..........من باید با نقابم بخندم...........بلند میشوم..........لباسم کمی خاکی شده..........مهم نیست.........قدم های آشفته ام گویای حال درونم هست........زنگ اس ام اس..........آوای دلتنگی..........برادرم  خوب است..........بغض میکنم..........گلویم را محکم میگیرم.........من قول داده ام اشکی رو گونه ام نیاید..........محکم تر قدم بر می دارم..........چشمانم را میبندم...........دوباره تو..........نه نه نه...........صدای باز شدن در..........من لا به لای باغچه ی آشفتگی هایم..........باز ترانه باز دیوار های رقصان..........آخ من گیج میشوم..........کاش کسی این سکانس را پایان میداد.........روی تمام کتاب هایم محو میشوم.........چشمانم تنها سیاهی را میبیند..........آری نگاه .. ......این بار جسمم تاب نیاورد........صدایم میزنند..........بلند شو باید این سکانس را دوباره بگیریم.........نقاب میزنم..........میخندم........لا به لای خنده هایم..........میگویم........بس است بس است من این سکانس را از بر شدم.........جدایی را.........دلتنگی را........این بار مرگ را نشانم دهید..........کجاست.........تا در آغوشش اندکی آرام گیرم..........بس است این سکانس تکراری......


S.E.P.I.D.E.H |6:59 بعد از ظهر |چهارشنبه دوم اسفند 1391

قلم میبینی........دیگر بین انگشتانم جوهری نیست..........دیگر اشتیاقی برای عاشقانه گفتن و نوشتن نیست..........دیگر قلبی نیست..........قلم بامن قهر نکن..........تنها تو را دارم..........میان تمام این شب های بی انتها...........تنها تو هستی که گاه گاهی بغض هایم را میان کاغذها نقش میزنی...........قلم قهر نکن من دیگر نمیتوانم من گذشته باشم...........من کالبدی بی جانم...........کالبدی که تنها امید بودنش را آزرد.........راه های ببخشش هست..........او مرا بخشید...........او باز هم اسمم را میان لبانش نقش زد.........اما من؟........من با کدامین توان خود را ببخشم؟.........چگونه تصور نکنم لرزش دستانش را.........و سرخی خون.........کابوس هرشبم شده این تصور دور.........آری قلم من کالبدی بی جانم...........روحی بی هدف در من قدم میزند.........در میان خیابان های این شهر...........با قدم هایی آشفته دنبال خودم میگردم.........دنبال لبخند هایی که گم شد..........دنبال نقاب حقیقیم میگردم..........قلم خودت را از من نگیر.........من سپیدی کاغذ را باید با دستان تو نوازش کنم.........میبینی باران میبارد..........و چقدر دلم میخواست بازهم بین اشکهایم لای به لای همین خیابان ها گم شوم............گیج بشوم..........دلم تنگ شده ست برای بی بهانه خندیدن..........برای شکستن نقاب بی تفاوتی...........دلم تنگ شده است برای دستانی که...........بوسیدنشان.........سرآغاز محبتی بی کران باشد..........دلم برای خنده هایش تنگ بود.........دیروز بازهم برایم خندید..........وچقدر آن لحظات شیرین بود..........من صبر میکنم........روزی تب دستانش را میبوسم..........روزی تمام این محبتها را جبران میکنم..........برادرمهربان من..........کاش میتوانستم کنارت باشم..........در تمام شب های سرد زمستانی برایت...........لالایی های مستانه بخوانم.........دیگر با خودم عهد میکنم...........آرزدن تو در صفحه تقویم نقش نبندد.........اگر یک بار دیگر سرخی خون........تب........تورا فرابگیرد..........دیگر منی در این دنیا نخواهد بود..........کاش میشد تمام نگاهایت را بوسید............قلم میبینی.......اگر اتفاقی میافتاد دیگر منی نبود........قلم من تنها تر از همیشه میشدم.........من با همین کالبد بی جان سرمیکنم...........دیگر آموخته ام باید برای این لطف بزرگ..........هرلحظه از خداوندم ممنون باشم.........


S.E.P.I.D.E.H |7:18 بعد از ظهر |سه شنبه دهم بهمن 1391

وقتی حتی برای گریه کردن مجال نیست.............وقتی آن کسی که تمام مدت آرامش خاطرت بود دلش میشکند..........ولی فقط دلت صدای هق هق میخواهد..........آن زمان  که مرگ ازت انقدر فاصله میگیرد..........انقدر دور میشود............که تمام وجودت دلهره ست...........که چرا من باید ادامه دهم...........وقتی تمام شب تاریکی را نگاه میکنی............زمانی هیچ کس و هیچ چیز........ نمیتوانی درست کنی..........آری همان زمان است  که فریاد میزنی.............میخواهم بمیرم..............اما کسی صدایت را نمیشنود..............کسی نیست تا آرامش را هدیه به ذهن پریشانت کند...............و تودرمیان بدی هایت غرق میشوی...........زجه میزنی کسی نمیشنود.........آسمان دروغ میگوید.............ماه دروغ میگوید..............دیگر واژه تحمل بی معناست............دیگه نمیتوانم............نفسهایم به شماره افتاد............هیچ کاری از من خسته دل ساخته نیست...............و چرا من.............چرا نمیمیرم.............چرااااااااا.........تنها خداست که میتواند به این گریه ها پایان دهد..........من آخرین امیدم برای نفس کشیدن را از دست دادم.........دیگر نفسی نیست........مرگ آغوشم را برایت گشوده ام........بگذار بوی سکر آور تو.........آرامش یک گور را به من هدیه دهد...........من دیگر ته مانده یک آدمم.........تنها تورا داشتم...........برادر خوبم بمان.........من دیگر امید هم نمیخواهم...........به آرامش گوری راضیم..........تو بمان...........تنها به خاطر ضجه های دل دردمند یک خواهر.........بخشیدن لازم نیست...........تنها بمان..........من دیگر توان نداشتن تورا ندارم...........بی تو میمیرم.........خواهش میکنم بمان و زندگی کن...........خواهش میکنم..........


ادامه مطلب
S.E.P.I.D.E.H |3:13 بعد از ظهر |شنبه هفتم بهمن 1391

khanumi